مردی که از چیزی نمی‌ترسید

درباره زندگی‌نامه خودنوشت شهید حاج قاسم سلیمانی

محمد عکاف – یک فرمانده نظامی! آن‌هم فرمانده قدیمی جنگ تحمیلی عراق در دوران حکومت صدام حسین، جنگی که بعثی‌ها علیه ایران به راه انداختند.
یک نظامی برجسته! فردی که بعد از جنگ، مسئول فرماندهی سپاه قدس شد و برای دفاع از کشورمان صدها کیلومتر دورتر از مرزها در عراق و سوریه پیچیده‌ترین جنگ نیابتی قرن را فرماندهی کرد. جنگی که یک سرش ضحاکی به نام داعش بود و سر دیگرش شیاطینی به نام آمریکا و رژیم صهیونیستی.

راوی واقعیت‌ها

یک نویسنده خلاق! چه کسی باور می‌کند وقتی این فرمانده نظامی دست‌به‌قلم می‌شود و روایت روزهای زندگی‌اش را می‌نویسد مثل نویسنده‌ای چیره‌دست، واژه‌ها و عبارت‌ها را هنرمندانه کنار هم ردیف می‌کند تا تو را در دل داستان‌هایی واقعی قرار دهد. تا تو، خودت را جای او که راوی واقعیت‌هاست، ببینی و لحظه‌به‌لحظه با او همراه شوی. مگر می‌شود مرد میدان‌های آتش و گلوله و خون، مرد نبردهای سخت، مرد پیچیده‌ترین عملیات نظامی، چنین قلم شیرین و دل‌چسبی داشته باشد تا روایت زندگی‌اش برایت روایت قهرمان داستان‌های اساطیری شود.
یک اسطوره قدرتمند! مگر باورکردنی است که او طعم تلخ فقر را با پوست و گوشتش احساس کرده باشد: «شرح زندگی مردی از دلِ روستایی دورافتاده در کرمان که چند دوره از زندگی ساده و گیرای خود را برایتان روایت کرده است. این داستانِ شکل‌گیری شخصیت مردی است که از چوپانی به جایگاهی رسید به بلندای وسعت آسمان‌ها.» 
می‌خواهم برایتان از زندگی‌نامه خودنوشت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی بنویسم. از کتابی که نامش «از چیزی نمی‌ترسیدم» است. اگر می‌خواهید یکی از خواندنی‌ترین خاطرات خودنوشت سردار بزرگ ایران و جهان اسلام را بخوانید دستانتان را به پنجره کلمات حلقه کنید و با ما همراه شوید. از همین جایی که این نوشته‌ها را می‌خوانید تا شرقی‌ترین نقطه ایران، تا دیار کریمان، تا کرمان، تا یکی از روستاهایش، تا کنار یکی از عشایر قدیمی این سرزمین، تا کوله‌بارتان را کنار سیاه‌چادر قاسم روی زمین بگذارید و پسرکی نحیف با صورتی آفتاب‌سوخته را ببینید که راه سخت قهرمان شدن را آغاز کرده است.

مثل من، مثل تو، مثل خیلی‌ها

«در دوران اول زندگی مشترک، پدرم زندگی خیلی فقیرانه‌ای داشته است. اما آرام‌آرام صاحب دام‌هایی می‌شود. به‌نحوی‌که بعضی وقت‌ها یک یا دو چوپان داشته است.»
این یعنی قاسم داستان ما به قول امروزی‌ها لای پَر قو بزرگ نشده است و طعم فقر و نداری را با همه وجود لمس کرده است. «زمستانِ ما بسیار سخت بود. پیراهن پلاستیکی که به آن «بشور و بپوش» می‌گفتیم و ایران، زنِ کِرامت، آن را می‌دوخت، بدون هرگونه زیرپوش یا روپوش به تن ما بود. بعضی وقت‌ها از شدت سرما، چادرشب یا چادر مادرمان را دورمان می‌گرفتیم.»
اما با همه سختی‌ها زندگی او مثل خیلی از بچه‌های این سرزمین، سرشار از شادی‌های کودکانه است.
«بهار برای ما فصل نعمت بود: اولاً فرار از سرمای جان‌سوز زمستان و دوم اینکه فصل کوچ ما بود. به‌محض اینکه نوروز تمام می‌شد، ایل ما کوچ می‌کرد به سمت ارتفاعات تَنگَل.(۱)» سفر با ایل برای قاسم پر از رنگ و تصویر و خاطره است. تصویرهایی ناب و زیبا در طبیعتی بکر و رؤیایی.
«جنگلی تُنُک(۲) با بادام‌های وحشی که در فصل بهار چادرکن(۳) می‌شد و باغ بزرگی در تنگل که انواع میوه‌ها را داشت. دره عمیق و سرسبز و پر از گردوی بُندَر(۴) که از شدت درهم تنیدگی درختان گردو، آفتاب داخل آن نمی‌افتاد و ده‌ها چشمه‌سار آب از دره‌های کوچک آن جاری بود و رودخانه کوچکی را تشکیل می‌داد. بیدهای بسیار بلند و سپیدارهای سر به فلک کشیده باغ، سایه بسیار بزرگی درست می‌کرد… بهار با بچه‌های فامیل علی خانی، تاج علی، احمد و بچه‌های صمد، پیاده از کوهستان تَنگَل به دِهِ زمستان نشین قَنات مَلِک برای مدرسه می‌رفتیم. ناهار ظهرمان هم بر پشتمان بود که عموماً یک یا دو دسته نان و مقداری مغز یا مغز پنیر بود.»

راه و رسم نترسیدن

شاید از زبان بزرگ‌ترهای فامیل و پدربزرگ و مادربزرگ‌هایتان این ضرب‌المثل ایرانی را شنیده باشید که آدم هرچه دارد از پَرقُنداق دارد. اینکه آدم‌ها با هر سن و سالی ریشه رفتارهایشان در دوران کودکی شکل می‌گیرد. اینکه اگر سرنخ زندگی آدم‌های بزرگ را بگیریم حتماً به یک کودکی متفاوت می‌رسیم. سر نترس داشتن یکی از ذخیره‌های دوران کودکی است: «از همان ابتدای کودکی، حالتی از نترسی داشتم. دَه سالم بود. تابستان بود و مدرسه تعطیل. فصل دِرو کردنِ ما، قبل از طلوع صبح تا غروب آفتاب بود. پدرم یک گاو نرِ شاخ‌زنِ خطرناک داشت که همه از او می‌ترسیدند. مرا سوار بر این گاو کرد که ببَرم به دِهِ دیگری که ۱۵کیلومتر با خانه ما فاصله داشت و سرسبزتر بود و خانه عمه‌ام همان‌جا بود. گاو مغرور حاضر به فرمان بری نبود و با سرِ خود به پاهای کوچک من می‌کوبید. من این بیابان را تنها سوار بر این حیوان خطرناک، تا دِهِ عمه‌ام رفتم.»

سُفره با برکت

آدم‌های کریم و دست‌ودل‌باز، حتماً خانواده‌هایی دارند که در عین بضاعت کم یا دست‌تنگی، سفره ساده‌شان برای همه پهن است و پدر و مادر قاسم چنین بودند. مهمان‌نواز و دست‌ودل‌باز، تا جایی که هرچه داشتند برای مهمان عزیز، حاضر و با جان و دل از او پذیرایی می‌کردند: «درعین‌حال، در همین نداری، روزی نبود خانه ما خالی از مهمان باشد…به هر صورت، به دلیل اعتقاد جدّی که در خانه‌مان وجود داشت که «مهمان حبیب خداست» هرگز یادم نمی‌آید که اخمی یا بی‌توجهی شده باشد. عمده مهمان‌ها غریبه بودند که در راه، به سمت روستاهای دیگر، ظهر به محل ایل ما می‌رسیدند…»

راه آسمان از خانه پدری

زندگی با همه بالا و پایینش، با همه تلخ و شیرینش، یک‌چیز کم دارد و آن یک‌چیز وصل شدن به یک منبع تمام‌نشدنی و قابل‌اعتماد است. اینکه احساس کنی یک قدرت بزرگ شانه‌هایت را محکم گرفته است تا در سختی‌های روزگار خم نشوند و در برابر مشکلات طاقت بیاورند. راه رسیدن به این منبع تمام‌نشدنی و این راه آسمانی از خانه پدر بود. پدر قاسم اهل نماز و روزه و کار خیر بود و تلاش می‌کرد نان حلال، رزق و روزی‌شان باشد. دیدن سبک زندگی پدر، تأثیری عمیق بر رفتار قاسم نوجوان داشت: «پدرم اهل نماز بود. شاید در آن‌ وقت چند نفر نماز می‌خواندند؛ اما پدرم به‌شدت تقید به نماز اول وقت داشت. نماز صبح را از روی ستاره و نماز ظهر را از روی سایه تشخیص می‌داد…همان‌گونه که به نماز تقیّد داشت، به حلال و حرام هم همین‌گونه بود. همه اهل عشیره‌مان او را به‌درستی می‌شناختند…»

پی‌نوشت

(۱) تنگل هونی، در ۶ کیلومتری جنوب شرقی شهر رابُر، منطقه‌ای است پربرف و پر گیاه که مقصد قشلاق عشیره آنان بوده است.
(۲) کم‌پشت و نا انبوه
(۳) پر از شکوفه
(۴) بُندَر هَنزا در ۳۰ کیلومتری شهر رابر مدنظر است. بُندَر(بن دره) آغاز و ورودی دره را می‌گویند که جایی است خنک و بی‌آفتاب.

title comment