زنگ تفریح‌های انقلابی

وقتی دانش‌آموزها، مدرسه را به دست می‌گیرند…


قسمت دوم

دیگر زنگ‌های تفریح، فقط زنگ تفریح نبود. زمان کار و برنامه‌ریزی بود. گاهی اوقات چه برکتی پیدا می‌کنند این زنگ‌های تفریح!
قصه از آن جا شروع شد که بالاخره تصمیم گرفتم باشگاه دوآتیشه‌ها را راه‌اندازی کنم. یاد گرفته بودم برای مسئله‌هایم زمان بگذارم، اول مسئله را برای خودم واضح تعریف کنم و آن را درست درک کنم، بعد از آن راه‌های موجود برای حل آن را بررسی کنم یا اگر لازم شد راه‌حل بسازم و دست آخر بهترین راه را با توجه به شرایط انتخاب کنم.
حالا دغدغه اصلی این بود که چطور یک گروه از بچه‌های پای کار را برای راه‌اندازی باشگاه دوآتیشه‌ها دور هم جمع کنم؟

مسابقه بدون جایزه

شاید تشکیل یک تیم برای خیلی‌ها آسان باشد اما وقتی پای جمع کردن یک تیم توانمند وسط می‌آید قصه فرق می‌کند!
از طرفی نمونه بودن مدرسه باعث شده بود خیلی از بچه‌ها بیشتر به فکر درس و کنکور باشند تا فعالیت های فوق برنامه و سخت می‌شد آنها را پای کار آورد. نشستم و راه‌های مختلفی را بررسی کردم و تصمیم ام را گرفتم. 
یک مسابقه راه انداختم با پنج سوال در مورد تاریخ معاصر و مقایسه عملکرد پهلوی با قاجار. بالای برگه سوال هم بزرگ نوشتم این مسابقه جایزه ندارد! جایزه نگذاشتم تا بچه‌ها به انگیزه جایزه شرکت نکنند و فقط آن‌هایی که روحیه پژوهشگری دارند به میدان بیایند. شاید راه‌های بهتری هم برای گزینش تیم بود اما این راه حل به ذهن من رسیده بود!
با اجازه ناظم مدرسه برگه‌ها را در تابلوی اعلانات مدرسه چسباندم و نشستم منتظر پاسخ‌های بچه‌ها. از کل ۳۰۰ دانش‌آموز مدرسه، تنها ۳ نفر پاسخ سوال‌ها را فرستادند. اما ۳ نفر که واقعا سرشان برای این چیزها درد می‌کرد.
جواد ترابی، سیاوش امامی و علی عبدی.

هم‌گروهی‌‌های فعال

جواد ترابی، بچه درسخوان‌ و پاتوقش هم مسجد محله بود. محله‌شان هم از آن محله‌های باصفایی بود که انگار اهالی محله و خصوصا بچه‌ها در مسجد زندگی می‌کردند. می‌دانستم بیرون مدرسه فعال است، اما اصلاً در مدرسه وقت نمی‌گذاشت، شاید احساس تکلیف نمی‌کرد.
امامی ازآن بچه‌های اهل فکر بود، درسش عالی نبود اما بد هم نبود. ۱۰ برابر ما کتاب می‌خواند اما کتاب‌های غیردرسی! یک جورهایی کتاب از دستش جدا نمی‌شد، می‌خواست بعد از دیپلم به حوزه برود و طلبه شود.
می‌دانستم او هم بدش نمی‌آید در مدرسه دست به کار شویم و کار انقلابی کنیم.
علی یک سال از ما کوچکتر بود، می‌شد به علی غبطه خورد چون خانه‌شان کوچه بالای مدرسه بود. من ۶ صبح بیدار می‌شدم اما او ۷:۱۵ .
قصه علی عبدی کمی با بقیه فرق داشت، خانواده علی برخلاف جواد و سیاوش چندان هم مذهبی نبود اما روحیه پرسشگرش او را به مطالعه درباره تفکرات و جریانات مختلف سوق می‌داد.
به نظرم جنسمان جور شده بود! روز بعد زنگ تفریح اول خبرشان کردم و از دلیل برگزاری مسابقه گفتم، قصه کلاس آقای سمیعی را تعریف کردم و از دغدغه‌ها و ایده‌هایم گفتم. 
بعد از توضیحاتم بچه ها تک‌تک نظر دادند، اول کار جواد و علی استقبال زیادی نشان ندادند اما وقتی گفتم می‌خواهم بدون تعصب و بی‌طرفانه تاریخ معاصر ایران را مطالعه کنیم  و عملکرد پهلوی و انقلاب اسلامی را مقایسه کنیم، قبول کردند.

طوفان فکری

تیم ما شکل گرفته بود. آماده بودیم تا شروع کنیم اما صدای زنگ می‌گفت باید آمادگی‌مان را تا زنگ تفریح بعدی حفظ کنیم و فعلا به سر کلاس برویم!
زنگ تفریح بعد که آمدیم کار اول این بود که ببینیم باید چه کنیم؟ جلسه گذاشتیم تا با بچه‌ها اول کار را تعریف کنیم و بعد هم ایده‌پردازی کنیم.
مسئله را برای خودمان تعریف کردیم، می‌خواستیم به یک سوال پاسخ بدهیم: دلایل شکل‌گیری انقلاب اسلامی در سال ۵۷ چه بوده است؟
حالا باید بهترین راه را انتخاب می‌کردیم تا بتوانیم برای خودمان و بچه‌ها به این مسئله پاسخ دهیم.
بچه‌ها هر کدام فکرهایی داشتند، به عنوان مسئول تیم باید به تفکرات بچه‌ها نظم می‌دادم و بهترین راه را انتخاب می‌کردم. از قبل چند شیوه برای ایده‌پردازی بلد بودم یکی از همین شیوه‌ها هم طوفان فکری بود. پای تخته رفتم و شروع کردم: بیایید جلسه طوفان فکری راه بندازیم. من سوال را روی تخته می‌نویسم و هرکس هر پاسخی به ذهنش رسید بگه من بنویسم، یه نکته خیلی مهم وجود داره، هیچ کس حق نداره ایده فرد دیگه رو رد کنه.
سوال اینه: ما با چه شیوه‌هایی می‌تونیم به سوال اصلیمون پاسخ بدیم؟
بچه‌ها شروع کردند: مستند بسازیم، قصه بگوییم، کتاب بنویسیم، سرصف سخنرانی کنیم، از معلم‌ها بخواهیم سر کلاس‌ها در موردش صحبت کنند، فایل صوتی تولید کنیم و زنگ تفریح‌ها در حیاط پخش کنیم، روزنامه دیواری بسازیم، سخنران به مدرسه دعوت کنیم، فیلم‌ها و مستند‌های مرتبط را برای بچه‌ها پخش کنیم، نمایشگاه بزنیم، کنفرانس برگزار کنیم و از بقیه مدارس دعوت کنیم حاضر شوند.

یک ماموریت مهم

ایده‌های بچه‌ها تمامی نداشت اما دوباره صدای زنگ مدرسه ما را به سر کلاس فرا‌خواند. بخش آخر جلسه آن روز ماند برای زنگ تفریح سوم.
جلسه سوم پرداختیم به انتخاب یکی از این طرح‌ها از بین دنیای ایده‌های بچه‌ها.
اختلاف‌نظرها بالا گرفت، هر کسی فکر می‌کرد بهترین راه گزینه مدنظر خودش بود. تصمیم گرفتیم رای‌گیری کنیم تا بهترین گزینه معلوم شود.
چه رای‌گیری هم شد، خنده‌ها جای جدل‌های چند لحظه پیش را گرفته بود، انگار انتخابات مجلس بود!
جواد برای ایده خودش تبلیغ می‌کرد، علی قول ناهار می‌داد و سیاوش شلوغ بازی درمی‌آورد.
بالاخره یک ایده بیشترین رای را آورد: نمایشگاه.
و بالاخره نتیجه رای‌گیری هدف ما را مشخص کرد: نمایشگاه می‌زنیم. این بار نه صدای زنگ بلکه صدای اذان بود که پایان جلسه را اعلام می‌کرد.
حالا یک ماموریت مهم داشتیم، باید برای بهمن ماه نمایشگاه‌مان را آماده می‌کردیم، نمایشگاه دیروز، امروز، فردا !
آن روز مدرسه با تمام روزهای قبل برایم فرق کرده بود. همه چیز انگار رنگ و بوی تازه داشت. نگاه من به مدرسه عوض شده بود و حس مفید بودن داشتم. اگر چه هنوز کاری نکرده بودیم و خبر نداشتیم که چه اتفاقاتی پیش ‌روی ماست، اما آرامش دلچسبی داشتیم، شاید هم آرامش پیش از طوفان بود…

title comment