از ژوزف تا یوسف

قسمت اول

همه‌چیز از آن‌تلفن شروع شد. شاید اگر سیم جاروبرقی از پریز درنمی‌آمد، من همان آدم سابق بودم. نخیر! اصلاً شوخی نمی‌کنم. اگر بدانید همین درآمدن سیم جاروبرقی از پریز، نقطۀ آغاز چه سلسله‌وقایعی شد، الآن با چشم‌های گردشده داستانم را نمی‌خوانید.

تلفن صبحگاهی

من که تا آخر عمر، دیگر نمی‌توانم از کنار جاروبرقی بی‌تفاوت رد شوم، چون می‌دانم هردومان آن‌صبح را به یاد می‌آوریم؛ همان‌صبحی را که مامان مثل همیشه نیت کرده بود خواب خوش روز تعطیل را به من بیچاره حرام کند و با لولۀ جاروبرقی، به اکتشاف تمام سوراخ‌سنبه‌های خانه برود. آن‌روز داشت ضلع شمالی میز زیر تلفن را هدف می‌گرفت که نالۀ جارو درآمد و خاموش شد. که اگر نمی‌شد، مامان که موقع جاروکشیدن، غزل‌های حافظ را از حفظ می‌خواند، اصلاً صدای تلفن را نمی‌شنید. اما قسمت این بود که جارو ساکت شود تا صدای زنگ تلفن، خانۀ ما را و بعد هم کل وجود مرا تکان دهد.
«کتایووووون! عزیییییزم!»
فقط مامان بود که هنوز خاله‌کتی را «کتایون» صدا می‌زد، وگرنه از وقتی به آمریکا رفته بودند، خیلی از فامیل، حتی آن‌ها که یک‌بار هم درست خاله را ندیده بودند، او را «کتی‌» صدا می‌زدند. بعضی‌ها هم چنان «جون» را به نامش می‌چسباندند که تعمدشان برای نشان‌دادن صمیمیتشان با خاله، من و نرگس را به خنده می‌انداخت.
وقتی مامان با تلفن خاله، اکتشافات صبحگاهی‌اش را بی‌خیال شد، من، خوشحال از ساکت‌شدن سروصداها، داشتم برای ادامۀ خواب، راهی اتاقم می‌شدم که متوقف شدم.
«تو رو خدا! راس می‌گی کتایون؟ کی؟چندم می‌شه تقویم دم دستم نیست… فردا؟ فردا می‌رسی ایران؟»
با جملۀ آخر مامان، سر جایم میخکوب شدم. داشتم تقلا می‌کردم میخ‌های تعجب را از زمین دربیاورم که نرگس مثل ماهی آب‌های آزاد، از اتاقش به آغوش مامان شیرجه زد و همان‌طور که گوشی را از دستش می‌قاپید، فریاد زد: «خاله! تو رو خدا آیدا رو هم بیارید!» میخ‌ها سر جایشان محکم‌تر شدند. یعنی واقعاً خاله‌کتی داشت می‌آمد ایران؟

مهمان مامان

تلاش مامان برای پس‌گرفتن گوشی از نرگس همراه با چشم‌غره‌های معروف مامانانه‌اش، شادی نرگس از دیدار با آیدا، تماس مامان با بابا برای لغوکردن برنامۀ فشم، نوشتن فهرست بلندبالای خرید، لشکرکشی مامان و جارو به اتاق من برای برق‌انداختنِ به قول مامان «بازار شام»م و… «حسام‌جان خاله داره یوسف رو هم با خودش میاره. توی این دوهفته حسابی باید هواشو داشته باشی ها». دوهفته؟! با یوسف و آیدا؟!
همۀ این‌ها را در حالتی بین خواب و بیداری دیدم و شنیدم. فکر کنم یکی از چشم‌هایم شبیه علامت سؤال شده بود و آن یکی شبیه علامت تعجب که مامان با لولۀ جارو، آرام به پایم زد و گفت: «حسام! چرا خشکت زده؟! بدو برو خرید».

بزرگ‌ترین تغییر زندگی‌

تا خریدها تمام شود و برگردم، مثل یک‌ربات قراضه در تمام طول راه با خودم تکرار می‌کردم: «آخه الآن؟ بعد ده‌سال؟ چرا درست وسط امتحانای میان‌ترم من؟ چرا داره یوسف رو با خودش میاره؟ آخه با زبون روزه کی حال داره دوهفته از مهمون پذیرایی کنه؟ ای خدا حالا چطوری از مهمونیای مسلسلی مامان به افتخار حضور خاله‌کتی جیم شم؟» و به صدای زن‌های خاله‌زنک فامیل در سرم گوش می‌دادم: «کتی‌جون برامون از آمریکا بگو!»، «کتی‌جون ماهی چنددلار درمیاری؟»، «کتی‌جون راسته دولت هرماه بهتون حقوق می‌ده؟»، «کتی‌جون نمی‌شه برای ما هم دعوت‌نامه بفرستی؟» اگر تا افطار روی تختم ولو نمی‌شدم، این صداها تا ابد ادامه داشت!
شاید اگر صدای جاروبرقی قطع نمی‌شد، مامان آخرین‌گردگیری‌هایش را هم انجام می‌داد و ما، ظهر جمعه، همان‌طور که از اول هفته برنامه‌ریزی کرده بودیم، به خانۀ کوچکمان در فشم می‌رفتیم و تا سحر آن‌جا می‌ماندیم. تازه آن‌جا هم اصلاً گوشی‌هایمان آنتن نمی‌داد. آن‌وقت خاله‌کتی دیگر نمی‌توانست پیدایمان کند و او هم بی‌خیال برنامۀ مفصل به ایران‌آمدن با بچه‌هایش می‌شد، اما تقدیر این بود که آن تماس برقرار شود تا من با بزرگ‌ترین تغییر زندگی‌ام در این عمر شانزده‌ساله مواجه شوم؛ یوسف!

title comment