از ژوزف تا یوسف

قسمت دوم

قصۀ عشق من به زبان‌، ریشه در بچگی‌ام دارد؛ همان‌وقتی که مامان می‌گوید با دووجب قد جلوی آینه دهنم را کج و کوله می‌کردم و به خیال این‌که دارم خارجکی صحبت می‌کنم، اصوات دلخراشی از خودم درمی‌آوردم! مدت‌هاست کلاس زبان پای ثابت هفته‌های من است. پس حتماً خودتان حق می‌دهید وقتی یادم افتاد جوزف انگلیسی را با لهجۀ امریکن حرف می‌زند، نیشم تا بناگوش باز شده باشد. یک ‌ابر خیال بالای سرم تشکیل شده بود که در آن، خودم و جوزف را می‌دیدم که جلوی مسترکامی، تیچر سختگیرمان ایستاده‌ایم و مثل بلبل، انگلیسی حرف می‌زنیم؛ یعنی می‌زند! چون من هنوز تا دوکلمه حرف می‌زنم، به تته‌پته می‌افتم.

استقبال

برای همین روز رسیدن خاله‌کتی، با این‌که روزه من را با خودش به عمق سرزمین‌ دل‌ضعفه برده بود، با مامان راهی فرودگاه شدم. 
راستش اصلاً انتظار نداشتم ژوزف را این‌قدر راحت بشناسم. از آخرین‌باری که خاله او را با خودش به ایران آورده بود، ده‌سال می‌گذشت. حالا ژوزف هم مثل من یک‌نوجوان شانزده‌ساله بود که انتظار داشتم کلی تغییر کرده باشد، اما نه! همان‌موهای بلوند صاف که به سمت راست شانه شده بودند، یک تی‌شرت سفید که رویش یک Hey فانتزی نوشته شده بود با یک‌شلوار جین. همین؟ همین!
با خودم قرار گذاشته بودم در دیدار اول، حسابی باحال به نظر بیایم. نگاهی به نوشتۀ روی لباسش کردم و گفتم: «هی! چطوری ژوزف؟» لبخندی زد و دستش را جلو آورد: «سلام حسام‌جان!» 
از چروک‌های پیشانی و عینک خاله‌کتی اگر بگذریم، او هم فرق چندانی نکرده بود. روسری‌اش را مثل مامان بسته بود. احوال‌پرسی کردیم و سوار ماشین که شدیم، خاله برای مامان توضیح داد آیدا پیش پدرش مانده. طفلک نرگس!
راستش را بخواهید، با این‌که همه می‌گویند من گلولۀ اعتمادبه‌نفسم، استرس گرفته بودم. خاله و مامان سخت مشغول گفت‌وگو بودند، اما من نمی‌دانستم باید سر حرف را از کجا باز کنم تا این‌که ژوزف گفت: «خب! خوبی حسام؟ چه خبرا؟» فارسی را چه خوب حرف می‌زد! لبخند گل و گشادی زدم و گفتم: «می‌تونی سَم صدام کنی ژوزف‌جان!» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «حسام که قشنگ‌تره. شما ولی من رو یوسف صدا کن». گند زدم! «سم» اسم مستعار یا همان nickname من سر کلاس زبان بود. خوبت شد آقاحسام؟ حالا هی بیا و ادای nativeها را دربیاور!  تا آخر راه، مثل لبوی سرخ از خجالت، ساکت ماندم.

مهمان روزه دار

به خانه که رسیدیم، نرگس با قیافۀ شل و ول و پکر از نیامدن آیدا، رفت تا شربت خیار سکنجبینی را که مامان از صبح برای مهمان‌ها آماده کرده بود، بیاورد. داشتم له‌له می‌زدم که فقط یک‌قلپ از آن‌شربت‌های معرکۀ مامان را سر بکشم. خاله شربت‌به‌دست، قرص‌هایش را از کیفش درآورد و گفت چندسالی است که فشارخون بالا نمی‌گذارد روزه بگیرد. نرگس با کشتی‌های غرق‌شده‌اش، سینی را جلوی من هم گرفت. آهی کشیدم و گفتم: «هوش و حواست مونده پیش آیدا ها! من روزه‌ام!» لب گزید و سینی را جلوی ژوزف گرفت که خاله گفت: «نرگس‌جون یوسف هم روزه‌س». چشم‌های همه‌مان از تعجب گرد شد. مامان گفت: «وا! خاله! شما مسافری که. روزۀ چی؟» نرگس هم طبق معمول آمد ادای علامه‌های دهر را دربیاورد: «قصد ده‌روزه اگه دارین، از فردا باید روزه بگیرین. امروز قبول نیست». ژوزف به مامان لبخند زد و گفت: «خاله‌جون ما قبل ظهر رسیدیم. تا دوهفته هم که این‌جاییم. چون قبل اذان ظهر رسیدیم، نیت ما از امروز شروع می‌شه و روزۀ امروز بهم واجبه». مامان لبی ورچید و گفت: «چی بگم خاله! حالا می‌خوای دهن خشک بشینی تا افطار؟» ژوزف گفت: «تعریف شربتای شما رو از مامان زیاد شنیده‌م. حتماً سر افطار می‌خورمش. اگرم روزه نبودم، درست نبود جلوی شما و حسام‌جان که روزه‌این، روزه‌خواری کنم خاله». جملۀ ژوزف تمام نشده بود که شربت در گلوی نرگس که داشت با خیال راحت لیوانش را سرمی‌کشید، شکست. او هم که مثل من وقتی خجالت می‌کشد تا بناگوش سرخ می‌شود، دودستش را جلوی دهانش گرفت و به سمت دستشویی دوید. به‌خاطر ناراحتی قلبش دکتر برایش قدغن کرده که روزه بگیرد و ما هم از پارسال عادت کرده بودیم که وقتی روزه‌ایم، او راحت باشد و غذایش را بخورد. دلم برایش سوخت، اما ته دلم خوشحال شدم که او هم امروز مثل من ضایع شده. البته آن‌موقع هنوز خبر نداشتم قطار سوتی‌های من و نرگس خیلی بیشتر از این‌ها در ایستگاه ژوزف‌ یا همان یوسف توقف دارد!


title comment